تبليغاتX
*modern*

*modern*

new object
L0VE U [=XxX]
WheneVe I thinK aBout U My HearT Goes Storng fo' U....
That's What I WanteD DurinG My Whole Life!!!Yeah it's tha Real LoVeCircle Of Hearts
DarLinG I WorShip The Ground U walK on.....
Nothing's More beautiful Than Our Love....
U Call Me iN My NerVous Break DoWn...U ProVed Tha We Can enJoy LiFe More Tha'
When U are With Me I'm PowerFul, Don LeaVe Me aLone I'm NothinG WithOut U....
My WhoLe BeinG aCheS and BurnS To Be Near U
YeaH That'S The onLy ThinG Tha We WiSh...yeah it's Tha ReaL LoVe....
TomorroW iS Not Come YetAnimated Hearts
Let'S PlaY a ReaL Game.....
When U are Not Here WiTh Me..... I Can't eVen ThinK oF it.....
YeaH thaT's The Main ReaSone To Be aLiVe.... yeah it's Tha ReaL loVe
+نوشته شده در پنجشنبه هجدهم مهر 1387ساعت21:49توسط ЙДЯğΞઈ |
!!!...When you look me in eyes...!!!
 

When you look me in eyes 
  And tell me that you love me 
Everything's alright
When you're right here by my side
When you look me in the eyes
I catch a glimpse of heaven
I find my paradise
When you look me in the eyes

+نوشته شده در یکشنبه بیست و چهارم شهریور 1387ساعت15:56توسط ЙДЯğΞઈ |
خبر های جدید از محسن چاووشی

طبق آخرين خبرا  از محسن چاووشي و آلبوم جديد ايشون آلبومي به نام يك شاخه نيلوفر ثبت شده و ديگه تغييري در نام آلبوم نخواهيم ديد و مجوز آلبوم ایشان آماده هست و اين آلبوم با مجوز رسمي وزارت محترم ارشاد به بازار عرضه خواهد شد ولی زمان آن هنوز دقیق معلوم نیست.  این بار ما شاهد يك آلبوم واقعا عالي و متفاوت از محسن چاووشي خواهيم بود .

اینم اسم آهنگای آلبوم جدید محسن :

منو از یاد ببر
رقيب
خاکستر
یك شاخه نیلوفر
زخم
عصاي شكسته
كابوس
پرنده ی غمگین
انتقام

بغض

منبع : سایت رسمی طرفداران محسن چاووشی وyaranesam.blogfa.com  

+نوشته شده در پنجشنبه بیست و یکم شهریور 1387ساعت11:48توسط carbon |
آینده نوکیا

برای اینکه ببینیم آینده یک برند به چه صورت است باید به تفکرات  

طراحان آن برند در مورد آینده نگاه کرد.

برای نگاه به آینده گوشی هایی مانند گوشی های نوکیا هم باید به نگاه امروز

 طراحان این شرکت نگاه کرد.

استودیوی Provoke Design یکی از پیمانکارانی است

 که در اکثر مواقع طراحی گوشی های نوکیا

 توسط این شرکت انجام می شود.

این استودیو جدیدا طراحی هایی را برای نمایشگاه

 HARDCORE New Finish Design exhibition

 آماده کرده است که همه ساله در 17 می در نیویورک برگزار می شود.

 امسال این طرحها به نظر می رسد که برای سال 2012 آماده شده است.

 این سه طرح با توجه به مقام این استودیو در طرحهای نوکیا می تواند نویدبخش

 تحولی در طراحی گوشی های این برند باشند.

 

  • ابراز کن، شراکت کن، احساسش کن 

نگاهی می کنیم به این سه طرح از آینده.

 

بسیاری از انسانها هستند که امروزه با انواع و اقسام وسایل مانند گردنبند و دستبندهایی

با طرحهای خاص به بیان احساسات خود می پردازند.

 افرادی این دسته از انسانها را دارای روحیه ای برتر می دانند که سعی دارند

 با این روشهای برتری خود را به اثبات برسانند.

این گوشی صورتی رنگ ایده ای است که در صورت تحقق

به شما در بیان احساساتتان کمک می کند.

 

تکنولوژی همواره درصدد است تا تبادل اطلاعات را میان افراد تسهیل کند.

 جوانها نیز به این امر توجه ویژه ای دارند.

 این گوشی نیز برای طراحی شده است تا به این موضع توجه داشته باشد.

این گوشی با یک طراحی جوان پسند به گونه ای طراحی شده است

 تا به هر وسیله ای اشتراک گذاری اطلاعات را ساده کند.

 به همین دلیل است که نام این گوشی به Share معروف است.

این گوشی هم ویژه زوجهای عاشق طراحی شده است.

زوجهای هستند که عاشقانه همدیگر را از خود می دانند.

 اینان در هر لحظه خواهان با هم بودن هستند. Touch یک ایده است با تکنیکی

برای شبیه سازی لمس کردن این احساس را به شما می دهد که فاصله ای نیست.

این سه طرح ار گوشی های نوکیا بیشتر از این که چشمان ما را متحیر کند

چشمان ما را به فردا خیره می کند.

 من که برای در دست گرفتن یک Share نوکیا ( گوشی وسط ) لحظه شماری می کنم.

 دوست دارم بدانم شما برای تلفن همراهتان در سال 2012 چه رویایی دارید؟

 

 اگر به آن روز فکر کردید به ما هم بگویید.

منبع:shorideh.net

+نوشته شده در یکشنبه هفدهم شهریور 1387ساعت13:34توسط carbon |

 

نفس عمیق کشیدم و دسته گل رو با لطیف ترین حالتی که می شد توی دستام نگه داشتم
هنوز یه ربع به اومدنش مونده بود
نمی دونستم چرا اینقدر هیجان زده ام
به همه لبخند می زدم
آدمای دور و بر در حالی که لبخندمو با یه لبخند دیگه جواب می دادن
درگوش هم پچ پچ می کردنو و دوباره می خندیدن
اصلا برام مهم نبود
من همتونو دوست دارم
همه چیز به نظرم قشنگ و دوست داشتنی بود
دسته گل رو به طرف صورتم آوردم و دوباره نفس عمیق کشیدم
چه احساس خوبیه احساس دوست داشتن
به این فکر کردم که وقتی اون از راه برسه چقدر همه آدما به من و اون حسودی می کنن
و این حس وسعت لبخندمو بیشتر کرد
تصمیم خودمو گرفته بودم , امروز بهش می گم , یعنی باید بهش بگم
ساعتمو نگاه کردم : هنوز ده دقیقه مونده بود
بیچاره من , نه, بیچاره به آدمای بدبخت می گن ... من با داشتن اون یه خوشبخت تموم عیارم
به روزای آینده فکر می کردم , روزایی که من و اون
دو نفری , دست توی دست هم توی آسمون راه می رفتیم
قبلا تنهایی رو به همه چیز ترجیح می دادم ولی حالا حتی از تصور تنهایی وقتی اون هست متنفر بودم .
من و اون , می تونیم دو تا بچه داشته باشیم
اولیش دختر ... اسمشم مثلا نگار .. یا مهتاب
مثل دیوونه ها لبخند می زدم , اونم کنار یه خیابون پر رفت و آمد ... ولی دیوونه بودن برای با اون بودن عیبی نداره
خب دخترمون شبیه کدوممون باشه بهتره ... شبیه اون باشه خیلی بهتره اونوقت دوتا عشق دارم
دومین بچه مون پسر باشه خوبه ... اسمشم ... اهه من چقدر خودخواهم
یه نفری دارم واسه بچه هامون اسم می ذارم ... خب اونم باید نظر بده
ولی به نظر من اسم سپهر یا امید یا سینا قشنگتر از اسمای دیگه اس
دوس دارم پسرمون شبیه خودم باشه
یه مرد واقعی ...
به خودم اومدم , دو دقیقه به اومدنش مونده بود
دیگه بلااستثنا همه نگاهم می کردن , شاید ته دلشون می گفتن بیچاره ... اول جوونی خل شده حیوونکی
گور بابای همه , فقط اون ,
بعد از دو ماه آشنایی دیگه هیچی بین ما مبهم و گنگ نبود
دیوونه وار بهش عشق می ورزیدم و اونم همینطور
مطمئن بودم که وقتی بهش پیشنهاد ازدواج بدم ذوق می کنه و می پره توی بغلم
ولی خب اینجا برای مطرح کردن این پیشنهاد خیلی شلوغ بود
باید می بردمش یه جای خلوت
خدای من ... چقدر حالم خوبه امروز ,
وای , چه روزایی خوبی می تونیم کنار هم بسازیم , روزای پر از عشق , لبخند و آرامش
عشق همه خوبیا رو با هم داره , آرامش , امنیت , شادی و مهم تر از همه امید به زندگی .
بیا دیگه پرنده خوشگل من ..
امتداد نگاهم از بین آدمای سرگردون توی پیاده رو خودشو رسوند به چشمای اون .
خودش بود ... با همون لبخند دیوونه کنندش و نگاه مهربونش
از همون دور با نگاهش سلام می کرد
بلند گفتم : - سلاممممم ...
چند نفر برگشتن و نگاهم کردن وزیر لب غرولند کردن .... هه , نمی دونستن که .
توی دلم یه نفر می خوند :
گل کو , گلاب کو , اون تنگ شراب کو ,
گل کو , شیشه گلاب کو , شیشه گلاب کو, کو , کو
آخه عزیزترین عزیزا , خوب ترین خوبا... مهمونه ... حس می کنم که دنیا مال منه ...خب آره دیگه دنیا مال من می شه ...
برام دست تکون داد
من دستمو تکون دادم و همراه دستم همه تنم تکون خورد .
- سلام .
سلام عروسک من .
لبخند زد ... لبخند ... همینطور نگاش می کردم .
- میشه از اینجا بریم ؟ همه دارن نگاهمون می کنن .
به خودم اومدم ..
- باشه .. بریم ... چه به موقع اومدی ...
دسته گلو دادم بهش ...
- وایییییی ... چقد اینا خوشگله ...
سرشو بین گلا فرو کرد و نفس عمیق کشید .
حس می کردم که اگه چند لحظه دیگه سرشو لابه لای گلا نگه داره اون وسط گمش می کنم
- آی ... من حسودیم میشه ها ... بیا بیرون ازون وسط , گلی خانوم من .
خندید .
- ازت خیلی ممنونم ... به خاطر این دسته گل , به خاطر اینهمه عشق و به خاطر همه چیز .انگشتمو گذاشتم روی نوک بینیش و گفتم :
- هرچی که دارم و می دارم , مال خود خودته .
و دوباره خندید و اینبار اشک توی چشاش جمع شد .
- دنیا ... نبینم اشکاتو .
- یعنی خوشحالم نباشم ؟
- چرا دیوونه ... تو باش .. همه جوره بودنتو دوست دارم .
دل توی دلم نبود ... کوچه ای که توش قدم می زدیم خلوت بود و جای مناسبی برای صحبت کردن در مورد ...
- راستی گفتی یه چیز مهم می خوای بهم بگی ؟ ... می گی الان
نه ؟
یه لحظه شوکه شدم ..
- آهان .. آره ... یه چیز خیلی مهم ... بریم اونجا ...
یه ایستگاه اتوبوس با نیمکتای خالی کمی پایینتر منتظر من و دنیا بود ..
هردو نشستیم ...
دنیا شاخه گلو توی آغوشش گرفته بود و با همون نگاه دوست داشتنی و دیوونه کنندش بهم نگاه می کرد .
- خب ؟
اممم راستش ...
حالا که موقع گفتنش رسیده بود نمی دونستم چطور شروع کنم .
گرچه برام سخت نبود ولی چطور شروع کردنش برام مهم بود
من دنیا رو از مدت ها قبل شریک زندگی خودم می دونستم و حالا فقط می خواستم اینو صریحا بهش بگم
- چیزی شده ؟
نه ... فقط ...
چشامو خیره به چشاش دوختم و بعد از یه مکث کوتاه نمی دونم کی بود که از دهن من حرف زد :
- با من ازدواج می کنی ؟
رنگش پرید ... این اولین و قابل لمس ترین احساسی بود که بروز داد و بعد ,
لبای قشنگ و عنابیش شروع کرد به لرزیدن
نگاهشو ازم دزدید و صورتشو بین دوتا دستاش قایم کرد . 
- دنیا.. ناراحتت کردم؟
توی ذهن آشفتم دنبال یه دلیل خوب برای این واکنش دنیا می گشتم .
دسته گلی که چند ساعت پیش با تموم عشق دونه دونه گلاشو انتخاب کرده بودم و با تموم عشقم به دنیا دادم از دستش افتاد توی جوی آب کثیف کنار خیابون .
احساس خوبی نداشتم ...
- دنیا خواهش می کنم حرف بزن ... حرف بدی زدم ؟
دنیا بی وقفه و به شدت گریه می کرد و در مقابل تلاش من که سعی می کردم دستاشو از جلوی صورت قشنگش کنار بزنم به شدت مقاومت می کرد .
کلافه شدم ... فکرم اصلا کار نمی کرد
با خودم گفتم خدایا باز می خوای چیکارم بکنی ؟ باز این سرنوشت چی داره واسم رقم می زنه ؟
نتونستم طاقت بیارم ... فکر می کنم داد زدم :
- دنیا ... خواهش می کنم بس کن .. خواهش می کنم .
دنیا سرشو بلند کرد
چشاش سرخ شده بود و صورتش خیس از اشک بود
هیچوقت اونو اینطوری ندیده بودم
توی چشام نگاه کرد
توی چشاش پراز یه جور حس خاص ... شبیه التماس بود
- منو ببخش ... خواهش می .. کنم ...
یکه خوردم
- تو رو ببخشم ؟ چرا باید ببخشمت ... چی شده .. چرا حرف نمی زنی ؟
دوباره بغضش ترکید
دیگه داشتم دیوونه می شدم
- من .. من ....
- تو چی؟ خواهش می کنم بگو ... تو چی ؟؟؟؟
دنیا در حالی که به شدت گریه می کرد گفت :
- من یه چیزایی رو ... یه چیزایی رو به تو نگفتم ...
سرم داغ شده بود
احساس سنگینی و ضعف می کردم
از روی نیمکت بلند شدم و دو قدم از دنیا دور شدم
می ترسیدم
گاهی آدم دوس داره فرسنگ ها از واقعیت های زندگیش فاصله بگیره
سعی کردم به هیچی فکر نکنم
صدای گریه دنیا مثل خنده تلخ سرنوشت ... یه سرنوشت شوم ... توی گوشم پیچ و تاب می خورد
کاش همه اینا کابوس بود
کاش می شد همونجا مثه آدمی که از خواب می پره و با خوردن یه لیوان آب همه خوابای بدشو فراموش می کنه می شد از خواب بپرم
ولی همه چیز واقعی بود
واقعی و تلخبا من ازدواج می کنی ؟

نشستم کنارش
- به من نگاه کن...
در هم ریخته و شکسته شده بود
اصلا شبیه دنیا یه ساعت پیش , یه روز پیش و دوماه پیش نبود
مدام زیر لب تکرار می کرد ... منو ببخش .. منو ببخش
- بگو ... بگو چیارو به من نگفتی .. هر چی باشه مهم نیست
تیکه آخر رو با تردید گفتم ... ولی ... ته دلم از خدا خواستم واقعا چیز مهمی نباشه
- نمی تونم ... نمی تونم ...
صورتوشو بین دو تا دستام گرفتم و اینبار با تحکم گفتم :
- بگو ... می تونی بفهمی من دارم چی می کشم ؟ .. بگو چیه که اینقد اذیتت می کنه
....

نمی دونم ...

هیچی یادم نیست...

تا چند لحظه بعد از چند جمله ای که دنیا پشت سرهم و بین گریه های شدیدش گفت
هیچی نمی فهمیدم
انگار تموم بدنم .. اعصابم و تموم احساساتم همه با هم فلج شده بود
قدرت تحمل اونهمه ضربه ... اونم به اون شدت برای من .. برای من غیر قابل تصور بود
تموم مدتی که دنیا همون سه تا جمله رو بریده بریده برای من گفت صورتش بین دو تا دستام بود
حرفش که تموم شد احساس یه مرد مرده رو داشتم
آدمی که بی خود زنده بوده
و کاش مرده بودم
- من .. من شوهر دارم ... و یه بچه .. می خواستم بهت بگم .. ولی .... ولی می ترسیدم .. ..
سرم گیج رفت و همه چیز جلوی چشام سیاه شد
دستام مثه دستای آدمی که یهو فلج می شه از دو طرف صورتش آویزون شد
نمی دونم چطور تونستم پاشم و تلو تلو خوران دستمو به درخت خشک کنار ایستگاه بگیرم
نمی تونستم حرف بزنم
احساس تهوع داشتم
تصویر لحظه های خلوت من و دنیا ... عشقبازیهامون ... خنده های دنیا .و..و..و... مثل یه فیلم .. بیرحمانه از جلوش چشای بستم رد می شد
چطور تونست این کارو با من بکنه؟
صدای دنیا از پشت سرم می اومد:
- من اونا رو دوست ندارم ... هیچکدومشونو .... قبل از اینکه با تو آشنا بشم ... دو بار ... دو بار خودکشی کردم ... تو .. به خاطر تو تا الان زنده ام ... من هیچ دلخوشی به جز تو ندارم ... دوستت دارم ... و ...
زیر لب گفتم :
- خفه شو ...

صدام ضعیف و مرده بود ... و سرد ... صدای خودمو نمی شناختم ... و دنیا هم صدامو نشنید ...
- اون منو طلاق نمی ده ... می گه دوستم داره .. ولی من ازش متنفرم ... من تو رو دوست دارم ...
داد زدم .. با تموم نفرت و خشم :

- خفه شو لعنتی
یهو ساکت شد ... خشکش زد
دستام می لرزید
- تو .. تو .. تو چطور تونستی ؟ تو ...
نمی تونستم حرف بزنم
دنیا دیگه گریه نمی کرد
شاید دیگه احساس گناه هم نمی کرد
از جای خودش بلند شد و روبروم ایستاد
- من دوستت داشتم .. دوستت دارم ... هیچ چیز دیگه هم مهم نیست
در یک لحظه که خیلی سریع اتفاق افتاد .. دستمو بالا بردم و با تموم قدرتی که از احساسات له شده و نفرتم برام مونده بود کوبیدم توی گوشش
- تو لایق هیچی نیستی ... حتی لایق زنده بودن
افتادروی زمین
ولی نه اونطوری که منو به زمین کوبونده بود
من له شده بودم
دوست داشتم ازش فرار کنم ... گم بشم .. قاطی آدمای دیگه ... بوی تعفن می دادم .. بویی که ازون گرفته بودم
خیانت ... کثیف ترین کاری که توی ذهنم تصور می کردم
و من ... تموم مدت .. با اون ...
تصویر تیره یه مرد با یه بچه جلوی چشام ثابت مونده بود
از همه چیز فرار می کردم و اشک و نفرت بدجوری توی گلوم گره خورده بود
...
دیگه ندیدمش
حتی یه بار
تنها چیزی که مثه لکه ننگ برام گذاشت
یه احساس ترس دایمی بود
ترس از تموم آدما
از تموم دوست داشتنا
و احساس نفرت از این دنیای لجنزار که همه فکر می کنیم بهشت موعود , همینجاست
دنیایی که
به هیچ کس رحم نمی کنه
پر از دروغهای قشنگ
و واقعیت های تلخه
دنیایی که
بهتر دیگه هیچی نگم .. یه مرد مرده خوب , مرد مرده ایه که حرف نزنه .

+نوشته شده در سه شنبه دوازدهم شهریور 1387ساعت15:58توسط ЙДЯğΞઈ |

پسر نگاهي به دختر کرد و گفت حالا که کنار ساحل هستيم بيا يه آرزوي قشنگ بکنيم دختر با بي ميلي قبول کرد پسر چشماشو بست و گفت کاشکي تا آخر دنيا عاشق هم بمونيم ... بعد به دختر گفت حالا تو آرزوتو بگو دختر چشماشو بست و خيلي بي تفاوت گفت کاشکي همين الان دنيا تموم بشه ... وقتي چشماشو باز کرد پسر رو نديد فقط چند تا حباب رو آب ديد ..



+نوشته شده در سه شنبه بیست و نهم مرداد 1387ساعت13:52توسط ЙДЯğΞઈ |
عشق لنا

سر کلاس درس معلم پرسيد:هي بچه ها چه کسي مي دونه عشق چيه؟

هيچکس جوابي نداد همه ي کلاس يکباره ساکت شد همه به هم ديگه نگاه مي کردند ناگهان لنا يکي از بچه هاي کلاس آروم سرشو انداخت پايين در حالي که اشک تو چشاش جمع شده بود. لنا 3 روز بود با کسي حرف نزده  بود بغل دستيش نيوشا موضوع رو ازش پرسيد .بغض لنا ترکيد و شروع کرد به گريه کردن معلم اونو ديد و


گفت:لنا جان تو جواب بده دخترم عشق چيه؟


لنا با چشماي قرمز پف کرده و با صداي گرفته گفت:عشق؟


دوباره يه نيشخند زدو گفت:عشق... ببينم خانوم معلم شما تابحال کسي رو ديدي که بهت بگه عشق چيه؟


معلم مکث کردو جواب داد:خب نه ولي الان دارم از تو مي پرسم


لنا گفت:بچه ها بذاريد يه داستاني رو از عشق براتون تعريف کنم تا عشق رو درک کنيد نه معني شفاهيشو حفظ کنيد


و ادامه داد:من شخصي رو دوست داشتم و دارم از وقتي که عاشقش شدم با خودم عهد بستم که تا وقتي که نفهميدم از من متنفره بجز اون شخص ديگه اي رو توي دلم راه ندم براي يه دختر بچه خيلي سخته که به يه چنين عهدي عمل کنه. گريه هاي شبانه  و دور از چشم بقيه به طوريکه بالشم خيس مي شد اما دوسش داشتم بيشتر از هر چيز و هر کسي حاضر بودم هر کاري براش بکنم هر کاري...


من تا مدتي پيش نمي دونستم که اونم منو دوست داره ولي يه مدت پيش فهميدم اون حتي قبل ازينکه من عاشقش بشم عاشقم بوده چه روزاي عشنگي بود  sms بازي هاي شبانه صحبت هاي يواشکي ما باهم خيلي خوب بوديم عاشق هم ديگه بوديم از ته قلب همديگرو دوست داشتيم و هر کاري براي هم مي کرديم من چند بار دستشو گرفتم يعني اون دست منو گرفت خيلي گرم بودن عشق يعني توي سردترين هوا با گرمي وجود يکي گرم بشي عشق يعني حاضر باشي همه چيزتو بهخاطرش از دست بدي عشق يعني از هر چيزو هز کسي به خاطرش بگذري اون زمان خانواده هاي ما زياد باهم خوب نبودن اما عشق من بهم گفت که ديگه طاقت ندارم و به پدرم موضوع رو گفت پدرم ازين موضوع خيلي ناراحت شد فکر نمي کرد توي اين مدت بين ما يه چنين احساسي پديد بياد ولي اومده بود پدرم مي خواست عشق منو بزنه ولي من طاقت نداشتم نمي تونستم ببينم پدرم عشق منو مي زنه رفتم جلوي دست پدرم و گفتم پدر منو بزن اونو ول کن خواهش مي کنم بذار بره بعد بهش اشاره کردم که برو اون گفت لنا نه من نمي تونم بذارم که بجاي من تورو بزنه من با يه لگد اونو به اونطرف تر پرتاب کردم و گفتم بخاطر من برو ... و اون رفت و پدرم منرو به رگبار کتک بست عشق يعني حاضر باشي هر سختي رو بخاطر راححتيش تحمل کني.بعد از اين موضوع غشق من رفت ما بهم قول داده بوديم که کسي رو توي زندگيمون راه نديم اون رفت و ازون به بعد هيچکس ازش خبري نداشت اون فقط يه نامه برام فرستاد که توش نوشته شده بود: لناي عزيز هميشه دوست داشتم و دارم من تا آخرين ثانيه ي عمر به عهدم وفا مي کنم منتظرت مي مونم شايد ما توي اين دنيا بهم نرسيم ولي بدون عاشقا تو اون دنيا بهم مي رسن پس من زودتر مي رمو اونجا منتظرت مي مونم خدا نگهدار گلکم مواظب خودت باش  


دوستدار تو (ب.ش)


لنا که صورتش از اشک خيس بود نگاهي به معلم کردو گفت: خب خانم معلم گمان مي کنم جوابم واضح بود


معلم هم که به شدت گريه مي کرد گفت:آره دخترم مي توني بشيني


لنا به بچه ها نگاه کرد همه داشتن گريه مي کردن ناگهان در باز شد و ناظم مدرسه داخل شدو گفت: پدرو مادر لنا اومدن دنبال لنا براي مراسم ختم يکي از بستگان


لنا بلند شد و گفت: چه کسي ؟


ناظم جواب داد: نمي دونم يه پسر جوان


دستهاي لنا شروع کرد به لرزيدن پاهاش ديگه توان ايستادن نداشت ناگهان روي زمين افتادو ديگه هم بلند نشد


آره لناي قصه ي ما رفته بود رفته بود پيش عشقش ومن مطمئنم اون دوتا توي اون دنيا بهم رسيدن...


لنا هميشه اين شعرو تکرار مي کرد


خواهي که جهان در کف اقبال تو باشد؟  خواهان کسي باش که خواهان تو باشد


خواهي که جهان در کف اقبال تو باشد؟  آغاز کسي باش که پايان تو باشد

+نوشته شده در دوشنبه بیست و یکم مرداد 1387ساعت16:51توسط ЙДЯğΞઈ |
به رنگ افسانه‌ها

احساسم، پر از اضطراب تنها ماندن بود و نفسهاي بريده شده. سنگيني فاصله‌ها بر من آويخته شده بود. خواستم تصويري از سيماي شكسته‌ات بردارم، رهگذري آمد و تصويري از سايه‌ات برداشت. تو پشت دشتهاي روشن خورشيد غروب كردي و در افسانه رنگها آرام گرفتي. تصويرت در تپش قلبها شكست.


+نوشته شده در یکشنبه بیستم مرداد 1387ساعت13:38توسط ЙДЯğΞઈ |
Be OmiDe Toluam !
magnify


پيش از آنکه شب و روزم به آخر خط برسد
و براي ديدنت اشک ها بر گونه ام خشک شوند
و فقط ردپايي از آن ها به يادگار بماند
بيا و بگرد و مرا پيدا کن
بيا من در غروب خانه دارم و تو اگر مرا بيابي .... و اگر مرا بيابي
بيا باور کن که اگر مرا بيابي ، من هم تو را ناجي مي شوم

من به هواي دل گم شده ي تو پر گرفته ام رو به غروب غم زده

نمي دانم چرا اين غروب بي تو به طلوع نمي رسد
 
شايد قسمت اين بود که تو آنجا باشي و من اينجا

تو در طلوع باشي و من در غروب

در فاصله ي طلوع و غروبي که نه هرگز بر آن پاياني است

و نه اين فاصله را هرگز نزديکي

من که در غروب زنداني ام
!
اما تو مي تواني خانه ات را در آن سوي خورشيد رها کني ، بيايي و مرا پيدا کني

بارها انديشيدم که اي کاش هيچ گاه دل به روياي تو نمي دادم

اما بعد پشيمان مي شوم ، چرا که اگر دل به تو نداده بودم

که تا حالا بارها جان داده بودم

پس لبخند بزن
من دل داده ام تا جان نبازم

مهربانم ، من که نمي دانم تو چيستي

فقط مي دانم که خدا تو را براي من آفريده

اين را در خوابي که در آن شب باراني ديدم ، فرشته اي به من گفت

گفت که تو سوار سپيد پوشي خواهي بود
که مرا از اين زندان غربت زده نجات خواهي داد

من از اين شهر پر بهانه مي روم تا تو بهانه اي باشي براي
هم آغوشي نور و قطره تا در اين نرم بهار ،
هر گاه چشمي به آسمان خيره شد ، رنگين کمان عشق را ببيند

در اين بهار وقتي از پس هر باران ،
آسمان را مي نگرم ،
سکوت است و لطافت و رنگين کمان

اي کاش از پس هر غباري ،
رنگين کمان بر آسمان چشمان باراني ام خيمه مي زد

من فقط ماندگاري مي خواهم

آن هم ماندگاري در طلوع
+نوشته شده در یکشنبه ششم مرداد 1387ساعت19:39توسط ЙДЯğΞઈ |
ایست

 هوا تاریک بود . ستاره ها مرده بودند .
 مهتاب با مردم شهر قهر بود .
 چراغ ها سوسویی نداشتند .
 ماشین ها ساکن بودند و پرنده ها خواب بودند .
 صدای زنبور ها نمی آمد . انگار زمان منجمد شده بود .
 اما مورچه همچنان به راه خود ادامه می داد .
 به لانه ی پرنده که رسید ، لحظه ای از حرکت ایستاد .
 لحظه ای از آن بالا ، شهر مه گرفته را نظاره کرد .
 تصمیمش را گرفته بود . شهر مرده جای زندگی نبود .
 احساس سبکی می کرد وقتی خودش را از آن بالا رها کرد .
 درد داشت ولی راهی جز این نبود . کسی دلش سوخت .
 دکمه ی پاوز ریمت کنترل پایین رفت و زمان در قاب جادویی زنده شد ...
 اما ... مورچه بی حرکت بود .




+نوشته شده در جمعه بیست و یکم تیر 1387ساعت11:3توسط ЙДЯğΞઈ |